تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هفتاد و پنجم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
سعی کن آنقدر بزرگ باشی که بزرگترین تنبیهت
برای دیگران، گرفتن خودت  از آنها باشد..



-وای!

لحن هلیا متعجب شد: چی شد؟ الو آیناز هستی؟

سریع و باعجله گفتم: الو ببین هلیا، من الان باید برم ولی تو از این به بعد هر وقت خواستی باهام صحبت کنی، به موبایلم زنگ بزن. هلیا تاکید میکنم فقط به موبایلم، خداحافظ.

و بدون اینکه بهش مجال حرف زدن بدم، قطع کردم و تلفن رو گذاشتم سرجاش. سریع ساک و موبایلم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.

بعد قفل کردن در، سریع پریدم تو ماشین.

با نفس نفس رومو برگردوندم طرفش، داشت عصبی نگام میکرد: میتونستی بیشتر بمونی.

و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.

شرمنده نگاش کردم: معذرت میخوام، همون موقع به خونه زنگ زدن مجبور بودم جواب بدم.

با اخم نگاشو ازم گرفت و چیزی نگفت. سرمو انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با دسته کلیدم.

مردد بودم سوالم رو بپرسم یا نه، اما بالاخره باید بدونم.

تو همون حالت گفتم: ببخشید یه سوال دارم.

سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم. نیم نگاهی بهم انداخت.

-میخواستم بدونم که..اوم..کلید خونه ی من دست شما چیکار میکرد؟

دوباره نگاه کوتاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید: دیشب از خونه تون برداشتم.

چند ثانیه گذشت و تو فکر جمله ش بودم. یه دفعه فهمیدم چی گفت و با چشمای گرد نگاش کردم.

ناباور گفتم: چــی؟

حیرت زده انگشت اشاره مو به سمتش گرفتم: یـ..یعنی تو..

اونقدر متعجب بودم که حواسم نبود مفرد خطابش کردم.

اخمش غلیظ تر شد: آره من دیشب تو خونه تون بودم.

همونطور مات و مبهوت نگاش میکردم.

آریا: انتظار که نداشتی وقتی ساعت 2 صبح با آرشیدا تماس میگیری، اون از دیوار بیاد تو خونه تون و کمکت کنه؟

چیزی نگفتم و نگاه مات َم رو ازش گرفتم. چونه م لرزید و نگاهمو به خیابونای خلوت دوختم. نمیدونم دلیل این بغض مزاحم باز چیه. ولی حسم اون لحظه واقعا بد بود.

چشمم پر شد و یه قطره اشک چکید روی گونه م. چطوری کارایی که در حقم میکنن رو جبران کنم. منی که واسه شون یه دختر غریبه بیشتر نیستم.

باز تو خر شدی آیناز؟ شاید قصد و نیتی تو کارشونه.

عمرا اینطور باشه، شخصیت این خونواده برام ثابت شده. بی چشم داشت کمک میکنن. پس هیچ قصد و غرضی در کار نیست.

با صدای بلند شدن زنگ موبایلی، اشکم رو پاک کردم و نگامو به آریا دوختم.

آریا: بگو رادمهر.

-....

آریا: فعلا تو راهم، یه کاری مونده انجام بدم میام.

-....

آریا: آره دیگه، پیش توئه.

-....

اخم کرد: چی داری میگی؟ مگه میشه؟

-....

اخمش غلیظ تر شد و ماشین رو زد کنار.

آریا: شایدم پیش من باشه، گوشی یه نگاهی بندازم.

گوشی رو آورد پایین و روشو به طرفم کرد: اون کیف مشکی رنگ رو از عقب بده.

سرمو تکون دادم و از کنار صندلی خم شدم و کاری که گفت انجام دادم.

اول بازش و بعد وارسیش کرد. مثل اینکه به نتیجه ای نرسید چون بیشتر عصبی شد.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
   

زیبا سازی وبلاگ