درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:سه شنبه 4 اردیبهشت 1397-01:44 ب.ظ

قسمت هفتاد و پنجم رمان نبرد عشق

سعی کن آنقدر بزرگ باشی که بزرگترین تنبیهت
برای دیگران، گرفتن خودت  از آنها باشد..



-وای!

لحن هلیا متعجب شد: چی شد؟ الو آیناز هستی؟

سریع و باعجله گفتم: الو ببین هلیا، من الان باید برم ولی تو از این به بعد هر وقت خواستی باهام صحبت کنی، به موبایلم زنگ بزن. هلیا تاکید میکنم فقط به موبایلم، خداحافظ.

و بدون اینکه بهش مجال حرف زدن بدم، قطع کردم و تلفن رو گذاشتم سرجاش. سریع ساک و موبایلم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.

بعد قفل کردن در، سریع پریدم تو ماشین.

با نفس نفس رومو برگردوندم طرفش، داشت عصبی نگام میکرد: میتونستی بیشتر بمونی.

و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.

شرمنده نگاش کردم: معذرت میخوام، همون موقع به خونه زنگ زدن مجبور بودم جواب بدم.

با اخم نگاشو ازم گرفت و چیزی نگفت. سرمو انداختم پایین و شروع کردم به بازی کردن با دسته کلیدم.

مردد بودم سوالم رو بپرسم یا نه، اما بالاخره باید بدونم.

تو همون حالت گفتم: ببخشید یه سوال دارم.

سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم. نیم نگاهی بهم انداخت.

-میخواستم بدونم که..اوم..کلید خونه ی من دست شما چیکار میکرد؟

دوباره نگاه کوتاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید: دیشب از خونه تون برداشتم.

چند ثانیه گذشت و تو فکر جمله ش بودم. یه دفعه فهمیدم چی گفت و با چشمای گرد نگاش کردم.

ناباور گفتم: چــی؟

حیرت زده انگشت اشاره مو به سمتش گرفتم: یـ..یعنی تو..

اونقدر متعجب بودم که حواسم نبود مفرد خطابش کردم.

اخمش غلیظ تر شد: آره من دیشب تو خونه تون بودم.

همونطور مات و مبهوت نگاش میکردم.

آریا: انتظار که نداشتی وقتی ساعت 2 صبح با آرشیدا تماس میگیری، اون از دیوار بیاد تو خونه تون و کمکت کنه؟

چیزی نگفتم و نگاه مات َم رو ازش گرفتم. چونه م لرزید و نگاهمو به خیابونای خلوت دوختم. نمیدونم دلیل این بغض مزاحم باز چیه. ولی حسم اون لحظه واقعا بد بود.

چشمم پر شد و یه قطره اشک چکید روی گونه م. چطوری کارایی که در حقم میکنن رو جبران کنم. منی که واسه شون یه دختر غریبه بیشتر نیستم.

باز تو خر شدی آیناز؟ شاید قصد و نیتی تو کارشونه.

عمرا اینطور باشه، شخصیت این خونواده برام ثابت شده. بی چشم داشت کمک میکنن. پس هیچ قصد و غرضی در کار نیست.

با صدای بلند شدن زنگ موبایلی، اشکم رو پاک کردم و نگامو به آریا دوختم.

آریا: بگو رادمهر.

-....

آریا: فعلا تو راهم، یه کاری مونده انجام بدم میام.

-....

آریا: آره دیگه، پیش توئه.

-....

اخم کرد: چی داری میگی؟ مگه میشه؟

-....

اخمش غلیظ تر شد و ماشین رو زد کنار.

آریا: شایدم پیش من باشه، گوشی یه نگاهی بندازم.

گوشی رو آورد پایین و روشو به طرفم کرد: اون کیف مشکی رنگ رو از عقب بده.

سرمو تکون دادم و از کنار صندلی خم شدم و کاری که گفت انجام دادم.

اول بازش و بعد وارسیش کرد. مثل اینکه به نتیجه ای نرسید چون بیشتر عصبی شد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر