درباره وبلاگ



وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ


دانلود آهنگ جدید
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
هیچ وقت زمانی که سختی ها و گرفتاری های زندگی بهت فشار میاره،
از خدا گله نکن.
چون اینو بدون که استاد همیشه موقع امتحان، سکوت میکنه!




آریا: نیست رادمهر نیست، تو مطمئنی همه جا رو گشتی؟ از خسروی پرسیدی؟

-....

یه دفعه انگار که چیزی تازه یادش اومده باشه، مشتش رو زد به پیشونیش: آهان حالا یادم افتاد،آخرین بار صدری بهم داد منم گذاشتمش خونه.

-....

آریا: خیلی خب، فقط ده دقیقه صبر کن من برم برش دارم و سریع خودمو میرسونم.

-....

آریا: فعلا.

قطع کرد و دوباره حرکت کرد. اما این بار داشت دور میزد. تو همون حالت گفت: ببین من الان باید برگردم خونه یه چیزی رو بردارم و بعدش تو رو میرسونم. تا اون موقع تو تو ماشین میمونی تا برگردم.

ذهنم شروع کرد به تحلیل حرفش و زنگ خطری به صدا دراومد.

ترسیدم اما نشون ندادم: خب..اوم میشه که اول منو برسونین بعد خودتون به کارتون برسین.

آریا: نخیر نمیشه، یه مسیرو چند بار باید برم و برگردم؟

آب دهنم رو قورت دادم: بالاخره که شما باید مسیر خونه ی آرشیدا تا خونه ی خودتونو طی کنین. پس چه فرقی میکنه اگه اول منو برسونین؟

نگاه عصبی کوتاهی بهم انداخت: الان چرا داری با من بحث بیخود میکنی؟ بهت میگم تو ماشین میمونی تا برگردم دیگه.

درمونده نگامو ازش گرفتم و دیگه حرفی نزدم. با اینکه بهش اعتماد داشتم ولی ترسم طبیعی بود.

نگه داشت و سریع از ماشین پیاده شد و به طرف یه خونه ی ویلایی دوید.

ویلای بزرگی معلوم میشد. دیوارای بلند و سنگی و یه در بزرگ آهنین به همراه چند تا درخت دور و برش بود.

حدودا 5 دقیقه بعد آریا با یه پاکت بزرگ تو دستش برگشت. تا موقعی که بیاد، سرم تو گوشیم بود. خداروشکر صبح به جز هلیا و نگار که 4-3 باری زنگ زده بودن، کسی زنگ نزده بود.

ماشین رو روشن کرد. چند لحظه گذشت اما هنوز حرکت نکرده بود. سرمو بلند کردم و کنجکاو بهش نگاه کردم.

-چی شده؟

اما با دیدن چشماش تعجب کردم. با غیظ داشت به روبرو میکرد و فکش منقبض شده بود.

سرمو برگردندم و نگاهش رو دنبال کردم. اما برگردوندن سرم همانا و مبهوت شدنم همانا.

اونم نگاه ماتش از روی آریا سرخورد و روی من ثابت موند.

به خودم اومدم و سریع از ماشین پیاده شدم.

با نگرانی صداش زدم: یکتا !

نگاه تاسف بارش رو از آریا گرفت و به من دوخت. لرزیدم از نگاه غریبش. این اولین بار بود که نفرت رو تو چشماش میدیدم.

آب دهنم رو مضطرب قورت دادم و سعی کردم آروم باشم: یکتا عزیزم، مثل اینکه برات سوء تفاهم پیش اومده.

سرشو به طرفین تکون داد و دندوناش رو روی هم سایید و شنیدم که گفت: خفه شو.

یه قدم به عقب برداشت و منم همزمان باهاش یه قدم پیش اومدم: یکتا تو داری اشتباه میکنی. تو نمیدونی تو این مدت چه اتفاقایی افتاده. بذار برات توضیح بدم.

ولی اون بی توجه برگشت و با سرعت شروع کرد به دویدن. منم پشت سرش دویدم و دوباره صداش زدم.

اما فایده ای نداشت. خیلی ازم دور شده بود. ایستادم و نا امید بهش خیره شدم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 7 اردیبهشت 1397 07:01 ق.ظ
سلام دوستان عزیزم خوبین؟ بسیار عالی مثل همیشه ... لایییییییک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر