تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هفتاد و هفتم رمان نبرد عشق
 
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره،
 چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی
رو دوست داشتی،
اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق
واقعیه




برگشتم طرف ماشین. باورم نمیشد آریا هنوز سرجاش نشسته بود و عصبی به روبرو نگاه میکرد. دیگه داشت دود از سرم بلند میشد.

سریع خودمو بهش رسوندم و نشستم تو ماشین.

عصبی زل زدم بهش: چرا هنوز نشستین تو ماشین؟ (به بیرون اشاره کردم و ادامه دادم:) مگه ندیدین رفت؟ روشن کنین ماشینو باید بریم دنبالش.

ولی اون توجهی به من نداشت. داشت فرمون رو تو مشتش له میکرد.

عاصی نگاش کردم و کمی ولوم صدام رو بردم بالا: مگه من با تو نیستم؟ دِ روشن کن این لامصبو.

خدای من! آخه چرا هیچ عکس العملی نشون نمیده؟!

این بار دیگه آمپر چسبونده بودم. به وضوح سرش داد میزدم: با توام، چرا هیچ توجهی نمیکنی؟ ندیدی با چه حالی رفت؟ تا کار از کار نگذشته حرکت کن باید بهش بگم داره اشتباه میکنه. من و تو رو با هم تو این ماشین دیده میفهمـی؟

یهو سرشو برگردوند و فریاد زد: به جهنـم که دیده، بس کــن.

سینه م از عصبانیت تند تند بالا پایین میشد. چرا اصرارش میکنم وقتی الان دیگه یکتایی نیست؟ واقعا دلیل این بی تفاوتیشو نمیتونستم درک کنم.

یه دفعه یادم اومد اون روزی که مانی از سفر برگشته بود و من بعد از دو هفته که یکتا هم از تهران برگشته بود رفتم دیدنش. و همون روز فهمیدم که یکتا هنوز داره به روابط گذشته ش ادامه میده. یادم اومد که چقدر بیخیال و مثل قبلا ها تو دانشگاه با پسرا بگو بخند میکرد. انگار نه انگار که اون الان یه دختر متعهده. اون روزا دلم واسه آریا میسوخت چون فکر میکردم از هیچ کدوم اینا خبر نداره. اما حالا میفهمم که به هیچ عنوان یکتا براش اهمیتی نداره.

پوزخندی زدم و نفهمیدم چطور همچین چرتی از دهنم اومد بیرون: چه انتظار بی جاییه وقتی از یه بی غیرت میخوام که اینا براش مهم باشه.

چشمام گرد شد و دستم رو جلوی دهنم گرفتم. تو همون حالت با ترس نگاهی بهش انداختم. گند زدم!

از چشماش خون میبارید. نبض شقیقه شو به وضوح میدیدم. سینه ش از خشم بالا پایین میشد و فکش منقبض شده بود.

صورتشو آورد کنار صورتم و با صدای آرومی که خشم و عصبانیت رو میتونستم از توش بفهمم، گفت: چی گفتی؟ یه بار دیگه تکرار کن.




نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 7 اردیبهشت 1397 11:00 ق.ظ
عالییییی بود عزیزم زودتر قسمتای دیگه رو هم بزار
heliya-L . aynaz80 چشم
جمعه 7 اردیبهشت 1397 07:03 ق.ظ
لایییییییییییییییییک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی