درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:جمعه 7 اردیبهشت 1397-12:30 ب.ظ

قسمت هفتاد و هشتم رمان نبرد عشق

از دوست به یادگار دردی دارم..
کان درد به هزار درمان ندهم




خودمو چسبوندم به در و نگامو به یه طرف دیگه دوختم.

آریا: چیزی نشنیدم. تو چی گفتی؟

قلبم داشت میزد تو دهنم. خدایا عجب خبطی کردم.

یهو داد زد: مگه با تو نیستم؟

بیشتر تو خودم جمع شدم و با لکنت گفتم: هیـ..هیچی، چیز خاصی نگفتم.

دوباره صداش آروم شد: نه، من یه چیزی شنیدم.

یهو دوباره داد زد: حالا کار توی جوجه به جایی رسیده که میای به من میگی بی غیرت؟ هـــان؟ اصلا تو عددی نیستی که من به تو دلایلمو بگم. تو در درجه ای نیستی که به من بگی به چی باید اهمیت بدم به چی نباید. اصلا میخوای بهت معنی بی غیرتو نشون بدم آرهـــه؟

دوباره داشتم نفس کم میاوردم. یه قطره اشک مزاحم هم چکید روی گونه م.

نگاهش که به اشکم افتاد اخماش غلیظ تر شد و دندوناش رو روی هم سایید.

یه دفعه عقب رفت و عصبی دستشو به صورتش کشید. تا کنار کشید سریع شروع کردم به بلعیدن هوا.

سریع اشکم رو پاک کردم و اونم ماشین رو روشن کرد.

با سرعت زیادی حرکت میکرد و اخماش لحظه ای از هم باز نمیشد. عصبی بود بدترش کردم. خودم از حرفم پشیمونم ولی کسی که الان به حد مرگ عصبانیه، اینا حالیش نمیشه.

فضای سنگین ماشین حداقل برای من خیلی غیر قابل تحمل شده بود.

سرمو انداخته بودم پایین و احساس میکردم حتی اگه نفس بکشم، منو میکشه.

تو همون وضعیت بود که دوباره موبایلش زنگ خورد.

کلافه جواب داد: باز چیه؟

-....

فکر کنم همون یارو رادمهر بود چون دوباره داشتن بحث همون چیز مهمی رو میکردن که آریا از خونه ش برداشت. ولی ای کاش این موقع زنگ نمیزد.

 با صدای بلند و عصبی گفت: نه، نه پیداش نکردم. دیوونه م کردی رادمهر. از صبح تا حالا صد دفعه زنگ زدی. اصلا همین الان برو قرارو کنسل کن و به یه روز دیگه موکولش کن. دیگه هم بهم زنگ نزن.

و سریع قطع کرد و موبایلش رو پرت کرد روی داشبورد.

لبمو گاز گرفتم و زیرچشمی نگاهی بهش انداختم.

دهنمو بازکردم. اما هنوز یک کلمه هم از زبونم خارج نشده بود که فریادش کل ماشین رو لرزوند.

آریا: یه کـلمه صداتو بشنوم پرتت میکنم از ماشین بیرون.

با این که توهین بدی بهش کرده بودم ولی یه لحظه حس حقارت بهم دست داد.

اگه بگم پنج دقیقه ای که تو راه بودیم برام به اندازه ی پنج سال گذشت، دروغ نگفتم.

زمزمه وار چیزی شبیه خداحافظ گفتم و وسایلم رو برداشتم. سر به زیر از ماشین پیاده شدم و تا درو بستم، جیغ لاستیک ها رو آسفالت کشیده شد.

به مسیرش نگاه کردم و آهی کشیدم. حتی اجازه نداد ازش تشکر کنم.

وارد ساختمون شدم و بعد از جواب سلام نگهبان، وارد آسانسور شدم و دکمه ی 4 رو زدم.

زنگ خونه رو زدم و سدره درو باز کرد.

با لبخند مهربونش بهم سلام داد و منم جوابش رو دادم و با همون حالت گرفته به سمت پله ها رفتم.

سدره: دخترم لباساتو که عوض کردی، بیا پایین ناهار حاضره.

-خیلی ممنون سدره خانوم، میل ندارم.

سدره: میل ندارم چی چیه باز دخترجون؟ بخدا امروز صبح وقتی دیدمت فکر کردم اصلا گوشت به تن نداری. تعارف معارف که نمیکنی؟ اگه خانیم جان بفهمه خیلی ناراحت میشه ها.

کلافه برگشتم سمتش و با بی حوصلگی گفتم: من تعارفی نیستم سدره خانوم. گفتم که، گرسنه م نیست.

دیگه نایستادم تا حرف دیگه ای بزنه و سریع خودمو به اتاق رسوندم.

وسایلم رو گذاشتم رو زمین و موبایلم رو برداشتم و رو تخت نشستم. روشنش کردم و وارد مخاطبینم شدم. روی اسم یکتا مکث کردم و به عکسش نگاه کردم و لبخند کمرنگی رو لبم اومد.

عاشق برق خوشحالی چشمای سبزش بودم. یکتا نذار همه چی خراب شه.

با اینکه امیدی به جواب دادنش نداشتم، ولی بازم تماس رو برقرار کردم.

-The Mobile Set Is Off.

آهی کشیدم. ترجیح دادم فعلا یه پیام بهش بدم تا سر فرصت یه خاکی تو سرم بریزم.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

پگاه پرواز
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 10:16 ق.ظ
عالییییییییی لایییییییییییک
پاسخ heliya-L . aynaz80 :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر