درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظر سنجی

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:جمعه 7 اردیبهشت 1397-12:34 ب.ظ

قسمت هفتاد و نهم رمان نبرد عشق

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من زندانیست





"سلام یکتا، میدونم نمیخوای صدامو بشنوی ولی باور کن داری زود قضاوت میکنی. تو این مدت اتفاقاتی افتاده که تو از همه شون بیخبری. اگه جوابمو بدی، قول میدم همه چیو بهت بگم. بازم دارم میگم که فکر اشتباهی نکنی.

آیناز"

ارسالش کردم و موبایل رو انداختم رو تخت. شال رو از سرم کندم و جلوی آیینه ایستادم. چقدر از وجود خودم بیزار بودم. تو این اوضاع فقط همینو کم داشتم که یکتا منو با آریا ببینه. ولی من که خطایی نکردم.

اما من یکتا رو میشناسم. کله شق تر از این حرفاست که به حرفام گوش بده.

زمزمه کردم: خدایا خودت کمکم کن.

تصمیم گرفتم برم حموم تا هم از این افکار بهم ریخته م دور شم و هم اینکه بعد چهار روز آبی به سرم بخوره.

**********

در سکوت مشغول صرف ناهار بودیم. آرشیدا هرازگاهی زیرچشمی نگاهی به من که مشغول بازی کردن با غذام بودم، مینداخت.

آرشیدا: عزیزم اگه ماهی دوست نداری، بگم سدره از غذاهای دیشب برات بیاره.

سرمو بلند کردم و نگاش کردم: نه اتفاقا خیلی ماهی دوست دارم.

اشاره ای به غذام کرد: پس چرا هنوز چیزی نخوردی؟ مدام داری با غذات بازی میکنی.

لبخند نصفه نیمه ای زدم: نه دارم میخورم.

و به زور یه قاشق تو دهنم کردم. موشکافانه نگاشو ازم گرفت.

دو روز از اون اتفاق گذشت و من هنوز هیچ کاری نکرده بودم. حس سرشکستگی لحظه ای ولم نمیکرد. پشیمونی و شماتت خودم بابت توهینی که به آریا کردم و بی محلی های یکتا یه طرف، جواب پس دادن به دخترا و خونوادم هم یه طرف دیگه.

اونقدر از این اوضاع خسته و کلافه شده بودم که گاهی دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار. چه راحت همه چیز در عرض یه هفته از این رو به اون رو شد. بعضی وقتا با خودم میگم ای کاش میرفتم شیراز.

سه روز دیگه هم تولد یکتاست و من هر بار یادم میاد غصه میخورم. چه برنامه ها که واسه تولدش نداشتم. اما من به همین زودی تسلیم نمیشم. باید هرطور شده یه روز باهاش حرف بزنم.

آرشیدا: باز که رفتی تو فکر.

سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. تو این دو روز گوشه گیری من باعث شده بود حال آرشیدا هم گرفته بشه.

لبخند محوی زدم: چیزی نیست.

دست از غذا کشید و نفسشو عمیق بیرون داد. منم از خدا خواسته دست از غذا کشیدم.

نگاشو به صورتم دوخت و لبخندی زد: من میخوام امشب برای شام خونواده مو دعوت کنم اینجا.

با بی تفاوتی بهش نگاه کردم: خب دعوتشون کن.

آرشیدا تک خنده ای کرد: همین؟ دعوتشون کنم؟ خب اون وقت اگه بیان اینجا و تو رو ببینن و بگن تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی چی بگم؟

اخمام تو هم رفت و با دلخوری نگامو به میز دوختم: خیلی خب باشه، من امشب خونه ی خودمون میرم.

سریع گفت: نه نه عزیزم منظور من که این نبود. اتفاقا من از قصد دعوتشون میکنم تا تو هم ببینیشون.

با تردید نگامو به چشماش دوختم: بهشون میگی من کیم؟





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

پگاه پرواز
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 10:07 ق.ظ
بسیار عالی مثل همیشه احسنت به شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر