تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هشتادم رمان نبرد عشق
 
درباره وبلاگ


وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : helia-L . aynaz80
نویسندگان
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : helia-L . aynaz80
ناشنوا باش
 وقتی همه
 از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند …




لبخند آرامش بخشی زد: دوست عروسمون یکتا.

-خب اون وقت براشون سوال پیش نمیاد هفت پشت غریبه تو خونه ی دخترشون چیکار میکنه؟

آرشیدا: عزیزم قرار نیست که پدر و مادرم بدونن تو برای مدتی اینجا میمونی. حالا گیرم که بدونن. مشکلی پیش نمیاد فقط چهارتا سوال جواب محض ارضای کنجکاوی. بهشون میگم تو یه نسبت دوری با سامان شوهرم داری و تو تبریز غریبی و منم وقتی فهمیدم دعوتت کردم خونه م تا بیشتر با هم آشنا شیم.

کلافه نگاش کردم: آرشیدا جان، نیازی نیست الکی دروغ بگی که. تو خونواده تو دعوت کن منم همین یه شبو میرم خونه م. اینطوری خودمم راحت ترم.

دستشو به علامت نفی تکون داد: اصلا حرفشم نزن.

پوفی کردم. نمیدونم حالا چه اصراری به بودن من داره.

یه لحظه فکری از ذهنم گذشت. اگه امشب یکتا هم باهاشون باشه چی؟ نه نیست. الان میونه شون خراب شده و درثانی هنوز مطمئن نیستم که آریا حقیقتو بهش گفته یا نه.

از سدره تشکر کردم و به بالا رفتم. داشتم از کنار اتاقی که سمت چپ راهرو و اتاق مهمان بود رد میشدم، که شنیدن صدای آرشیدا وقتی اسم آریا رو به زبون آورد، نظرمو جلب کرد.

آرشیدا: لوس بازی در نیار دیگه آریا، نمیام و نمیتونم و کار دارم نداریما. امشب باید اینجا باشی.

-....

لحن آرشیدا کمی عصبی شد: این حرفا یعنی چی؟ آریا خودتم میدونی که فقط داری بهانه تراشی میکنی. فکر نکنم دیگه با حضور آیناز مشکلی داشته باشی.

لبمو گاز گرفتم.

-....

آرشیدا: آریا دارم بهت میگم، اگه امشب اینجا نباشی، دیگه نباید با من حرف بزنی. الان دو ماهه که تو تافته ی جدا بافته ی ما شدی. اگه واسه مهمونیای خونواده ی یکتا میتونی بهونه ای بیاری و یه جوری از سر خودت وا کنی، اینو دیگه نمیشه. تو حتی به اندازه ی یه شب طاقت دیدن خواهرتو نداری؟

-....

صدای ذوق زده ی آرشیدا رو شنیدم: فدای داداش گلم بشم. فقط..

مکث کرد و من منتظر ادامه ی جمله ش شدم.

با لحن آرومی گفت: یکتا رو هم با خودت میاری؟ ممکنه مامان گیر بده ها.

-....

آرشیدا: باشه قربونت برم، کاری نداری؟

-....

آرشیدا: پس شب میبینمت فعلا.

بعد از پایان مکالمه ش سریع و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، پریدم تو اتاق خودش.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 10:19 ق.ظ
خیلی عالییییییی بود دوستان ممنون مثل همیشه حرف نداشت خسته نباشین
helia-L . aynaz80 ممنون عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر