تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هشتاد و یکم رمان نبرد عشق

قسمت هشتاد و یکم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:سه شنبه 11 اردیبهشت 1397-01:44 ب.ظ

رو بـﮧ آینـﮧ ایـستـاבه امــ ..چـقـבر چـاق شـבه امــ ..

از خـورבטּ غـمــ هـاے زیــاב ..غـصــﮧ هــاے بــزرگـــ ..

بــایــב رژیــمـــ بــگـیــرمــ ..

روزهــا فــریــاב بـزنـمـــ ..

شـب هــا گــریــه کـنــمــ.. 

تا בرבهــایــمــ لاغــر شـونـב ..

بــرونـב.. بــرنـگـرבنـב..سـبـکـــ شــومـــ ..



نشستم روی تخت و نگامو به زمین دوختم. میدونم فقط واسه اینکه دل آرشیدا نشکنه، دعوت امشب رو قبول کرد وگرنه من که میدونم تحمل حضور من اینجا چقدر براش سخته. آهی کشیدم، ای کاش آرشیدا میذاشت امشب برم خونه.

آخه من که جایی تو جمعشون ندارم. اگه برم، دیگه اینطوری خودمم معذب نیستم. یاد اون جمله ی آرشیدا افتادم که تو مکالمه ش با آریا گفت. چرا باید مهمونی های خونواده ی یکتا رو از سر خودش وا کنه؟ یعنی اینقدر از خوانواده ی یکتا بدش میاد؟

چرند نگو آیناز، همچین چیزی امکان نداره. اصلا موضوعات شخصی اونا چه ربطی به من داره؟!

کلافه دستی به صورتم کشیدم و نگامو به ساعت دوختم. اضطراب امشب لحظه ای ولم نمیکرد. ممکنه آریا چه برخوردی داشته باشه؟ من باید چطوری رفتار کنم؟ خونواده ش چه عکس العملی با دیدن من اینجا نشون میدن؟

از ملاقات با خونواده ش با وجود آرشیدا هراسی نداشتم. بزرگترین دردم آریا بود. چجوری امشب تو چشماش نگاه کنم؟ من دیگه حتی روی اینکه روبروش بشینم هم ندارم.

فکری به سرم زد. امشب آریا اینجا حضور داره و بهترین فرصته که ازش عذرخواهی کنم.

ولی با یادآوری صورت سرخ از خشمش، که چطور اون روز میخواست خفه م کنه، همه ی اعتماد به نفسم پرید.

مطمئنم حتی اگه بخاطرش پا روی غرورم بذارم و عذرخواهی کنم، منو نمیبخشه. من جواب تموم زحمات و لطفایی که در حقم کرده بود رو به بدترین شکل ممکن داده بودم. نباید انتظار داشته باشم که منو ببخشه.

من صراحتا به غیرت یه مرد توهین کردم و اون حق داره که منو نبخشه. اما اگه عذرخواهی کردم و با برخورد بدی از طرفش روبرو شدم، اون وقت چی؟

مغزم داشت از این همه فکر و خیال متلاشی میشد.

بعد کلی خوددرگیری، در آخر تصمیم گرفتم یه جوری ازش معذرت خواهی کنم. به هرحال مرگ یه بار، شیون یه بار.

******

در باز و آرشیدا وارد اتاق شد. نگامو از آیینه گرفتم و بهش دوختم و ناخودآگاه لبخندی رو لبم اومد.

 انگار این دختر در همه حال، برازنده و زیبا بود. جین سورمه ای و صندل های سفیدی به همراه بلوز آستین حلقه ای سفید و قشنگی پوشیده بود که سخاوتمندانه اندام کشیده ش رو نشون میداد. آرایش ملیحی هم کرده بود که چهره شو زیبا تر کرده بود.

لبخندی زد: میبینم که حاضری.

نگاه مضطربم رو اول به لباسم و بعد به آرشیدا دوختم: چطوره آرشیدا؟

لبخندش پررنگ تر شد: عالی شدی عزیزم. اما اگه آرامش رو به چهره ت برگردونی، خوشگل ترم میشی.

نگاهی تو آیینه به خودم انداختم. بلوز بلند و آستین سه ربع به رنگ سوسنی و شلوار جین مشکی رنگ و شالی با رنگ مشکی و رگه هایی از سوسنی. نمیدونم چرا برخلاف همیشه، دست و دلم به پوشیدن لباس های رنگ روشن نمیرفت. لباسم ساده اما مرتب و آراسته بود.

چون صورتم شبیه میت شده بود، به اصرار آرشیدا کمی کرم پودر و ریمل و رژلب مات صورتی زده بودم.

نفسمو سنگین بیرون دادم و روی صندلی نشستم: دست خودم نیست، استرس دارم.

اخم شیرینی کرد: خیلی ممنون، نمیدونستم مامان و بابای من لولو خورخورن.



نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پگاه پرواز
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:04 ق.ظ
سلام ایناز و هلیای عزیزم خوبین؟ اول از همه تولد وبتون و با تاخیر و شرمندگی تبریک میگم و این که شرمنده دیر خدمت رسیدم ببخشین گرفتار بودم ولی از این به بعد زود به زود بهتون سرمیزنم...لایییک بسیار عالی بود پستتون
پاسخ heliya-L . aynaz80 : مرسی عزیزم
عیبی نداره درک میکنم..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر