تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هشتاد و دوم رمان نبرد عشق

قسمت هشتاد و دوم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:سه شنبه 11 اردیبهشت 1397-02:05 ب.ظ

اس ام اس تبریک نیمه شعبان

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

ولادت با سعادت منجی عالم بشریت امام مهدی (عج) را خدمت تمامی دوستداران آن حضرت تبریگ میگوییم.






با لبخند نگاش کردم: این چه حرفیه، من فقط از واکنششون میترسم.

لبخند آرامش بخشی زد و روی تخت نشست: عزیز من چرا بیخودی استرس داری، گفتم بهت تو نگران هیچی نباش همه چیزو بسپار به من.

لبخند کمرنگی برای تایید زدم و سرمو انداختم پایین. خودم خوب میدونم ترس من بخاطر خونواده ی آرشیدا نیست. من فقط استرس برخورد با آریا رو دارم و از این میترسم که بعد از عذرخواهی من، ممکنه چه عکس العملی نشون بده.

دوتقه به در خورد و با اجازه ی آرشیدا، سدره تو درگاه قرار گرفت.

سدره: خانیم، مهمونا آمدن.

دوباره اضطراب به وجودم برگشت و به آرشیدا نگاه کردم. بعد از لبخند مطمئنی که به من زد، بلند شد و به طرف در رفت.

بلند شدم و دوباره روبروی آیینه خودمو چک کردم. کمی رنگم پریده بود ولی سعی کردم بی اعتنا باشم. به سمت در رفتم و سه تا نفس عمیق پشت سرهم کشیدم. باید آرامش داشته باشم.

سریع درو باز کردم و از اتاق خارج شدم. صدای خوش و بششون از پایین میومد.

به سمت پله ها رفتم و سرازیر شدم. اولین کسی که چشمم بهش خورد، آرشا بود.

همه روی مبل نشسته بودن  با هم حرف میزدن. با نگاهی گذرا، همه رو از نظرم گذروندم. ولی هرچی گشتم آریا رو ندیدم.

نفس عمیقی کشیدم و سلام دادم. یه دفعه صحبتشون قطع شد و همزمان شش جفت چشم روی من ثابت موند. تو نگاه همه شون به جز آرشا و آرشیدا که با لبخند بهم نگاه میکردن، تعجب رو میخوندم.

آرشیدا از جاش بلند شد و به سمتم اومد. دستشو روی کمرم گذاشت و منو به سمت جمع برد.

کنار آرشیدا و روبروی دختری شیک پوش و زیبا نشستم و سرمو انداختم پایین. بدجوری زیر نگاشون معذب بودم.

با صدای زنی سرمو آوردم بالا و بهش نگاه کردم. چهره ش شبیه آرشیدا بود که حدس میزدم مادرش باشه.

نگاه مهربونی اول به من و بعد به آرشیدا دوخت: عزیزم، این خانومو بهمون معرفی نمیکنی؟

آرشیدا با لبخند نگاهی به من انداخت و رو کرد به جمع: این خانوم خوشگله که میبینین، آیناز خانومه که امشب مهمون منه.

مادرش نگاه کنجکاوی بهم انداخت و آرشیدا ادامه داد: آیناز دوست یکتاست، قبلا با هم خونه ی آقای معارف دیداری داشتیم. اما اخیرا از طریق سامان فهمیدم آیناز دختر خانوم مرادیه. جدیدا از فرانسه برگشته و همونطور که میدونین آشنا و فامیلی اینجا نداره. اینجا که اومده، تو راه فرودگاه یه تصادف کوچیک کرد. سامانم خبردار شد و قبل اینکه بره اهواز بهم گفت یه شب حتما اینجا دعوتش کنم و بیشتر با هم آشنا بشیم. خانوم مردای رو که یادتون میاد؟

آرشا با لبخند شیطونی نگاشو از آرشیدا گرفت و به من دوخت. سدره خانوم وارد سالن شد و به همه شربت تعارف کرد.

مادرش با تعجب بیشتری بهم نگاه کرد: تو دختر خانوم مرادی هستی؟

لبخند تصنعی زدم: بله.

نگاهش مهربون شد و با حیرت رو به آرشیدا گفت: باورم نمیشه، چقدر بزرگ و خانوم شده.

و رو به مردی که کنارش نشسته بود گفت: خانوم مرادی رو یادت میاد نوید؟

اون مرد هم که حدس میزدم شوهرش باشه، نگاهشو با مهربونی به صورتم دوخت: بله، مگه میشه فراموششون کنم؟ خدا بیامرزه مادرتو دخترم. خیلی خانوم خوبی بود.

مادر آرشیدا رو کرد به من و با نگاه مهربونی گفت: مثل مادرش خوشگل و خوش بر و روئه.




نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پگاه پرواز
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:08 ق.ظ
بسیار عالی مثل همیشههههههه ممنون خیلی عالی لاییییییک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر