تبلیغات
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂ - قسمت هشتاد و سوم رمان نبرد عشق

قسمت هشتاد و سوم رمان نبرد عشق

نویسنده :heliya-L . aynaz80
تاریخ:سه شنبه 11 اردیبهشت 1397-02:18 ب.ظ

jomlat (9)



لبخند خجولی زدم و سرمو انداختم پایین. واقعا نیازی به گفتن این دروغ نبود. اما چیکار کنم که سر از کار آرشیدا در نمیارم.

آرشیدا: خب حالا وقتشه که شما رو به آیناز معرفی کنم.

اول از همه به خانوم مسنی که از همون اول با نگاه بی تفاوتش بهم زل زده بود و چیزی نمیگفت، اشاره کرد: ایشون خانوم جون، عزیز دل همه مون هستن. مادربزرگم.

به مادرش اشاره کرد: مامان گلم مژگان خانوم.

و به پدرش اشاره کرد و آقا نوید معرفیش کرد.

به آرشا رسید و با لبخند معرفیش کرد. آرشا با لبخند پهنی رو کرد بهم: سلام علیکم آیناز خانوم، خوب هستین انشاءالله؟ واقعا از دیدنتون خرسندم.

لبخند کوچیکی زدم: خیلی ممنون همچنین.

آرشیدا هم خنده ش گرفت. رسید به دختر جوونی که روبروی من نشسته بود: این خانوم خوشگله هم نامزد آرشاست، شهرزاد خانوم.

لبخندی زدم: خوشبختم شهرزاد جان.

لبخند کمرنگی زد: همچنین.

راستش تعجب کردم. فکر نمیکردم آرشا نامزد داشته باشه. ولی دختر خوب و مهربونی معلوم میشد. به علاوه خیلی هم خوشگل بود. صورت گرد و گندمی با چشمای درشت قهوه ای روشن و بینی کوچیک و لبای گوشتی هم داشت. انگار نقطه ی مقابل آرشا بود. شخصیت آرومی داشت.

آرشا دوباره با همون لبخند شیطونش بهم نگاه کرد: خدا بیامرزه مادرتونو آیناز خانوم. فرشته ای بودن واسه خودشون. اصلا این زن ماه بود..

مژگان خانوم حرفشو قطع کرد: باز شروع کردی؟ تو که یه بارم خانوم مرادی خدا بیامرزو ندیدی.

آرشا: نه نه، اشتباه نکنید. من و خانوم مرادی یه زمانی هم دوره ای بودیم.

مژگان خانوم لبشو گزید و با چشم به من اشاره ای کرد. خندیدم. طفلی خانوم مرادی احتمالا الان روحش در عذابه.

نگام افتاد به خانوم جون. از همون اول نگاهش به من یه جوری بود و لام تا کام حرف نمیزد. انگار اصلا جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم.

مژگان خانوم نگاشو به من دوخت: راستی تو دوست یکتایی؟

با شنیدن اسم یکتا ناخودآگاه آهی کشیدم.

سرمو تکون دادم: بله.

مژگان خانوم: چطور من تا حالا ندیدمت؟ میدونی که پسر بزرگم آریا نامزدشه؟

تازه یاد آریا افتادم که از اون لحظه تا حالا اصلا ندیدمش. یعنی هنوز نیومده بود؟ شایدم منصرف شده باشه و واسه آرشیدا بهونه ای آورده باشه تا اینجا نیاد و چشمش به من نیفته.

آهی کشیدم: بله میشناسمشون. شاید سعادتی بوده که نصیب من نشده تا شما رو ببینم.

لبخندی زد: دوست صمیمی هستین؟

بازم تایید کردم که گفت: آخه من در طول این دو سه ماه حرفی راجع به تو از زبون یکتا نشنیدم.

لبخند تلخی رو لبم نشست و سرمو انداختم پایین. نمیدونستم چی باید بگم.

همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد و سدره خانوم رفت تا درو باز کنه.

و طولی نکشید که صدای پرابهت و آشنایی به گوشم خورد: سلام، ببخشید دیر کردم.





نوع مطلب : رمان نبرد عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پگاه پرواز
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:11 ق.ظ
لاییییییییییییییک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر