درباره وبلاگ



وبلاگ رمان نویسی


مدیر وبلاگ : heliya-L . aynaz80
نظرسنجی
رمان موجود در وبلاگ را چقدر می پسندید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ


دانلود آهنگ جدید
♂رُمـــان خانهِ مَجــازی♂
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : heliya-L . aynaz80
خاطراتــــــ ـــ ـ کودکیـم را ورق می زنــــ ـــ ـم

و یک به یک ، عکسها را با نگاهــــ ــ ـم می نوشم

عکسهـای دوران کودکیــــــ ــــ ـم طعـــــم خوبـی دارنــد ....





با ناباوری سرمو آوردم بالا و نگاش کردم. آرشیدا رفت سمتش و گونه شو بوسید: سلام داداشی، حالت چطوره؟

آریا: ممنون، تو خوبی؟

آرشیدا اخم ظریفی کرد: خوبم، ولی یادت باشه بخاطر این تاخیرت یه تنبیه حسابی پیش من داری.

آریا اومد سمت ما و با همه سلام و احوال پرسی کرد. قبل اینکه به من برسه، سریع بلند شدم و سرمو انداختم پایین و دستپاچه سلام دادم.

شنیدم که زیرلب و بالاجبار جوابمو داد و مثل باد از کنارم گذشت.

همه دوباره نشستیم و من همچنان سرم پایین بود. سدره اومد و واسه آریا شربت آورد. زیرچشمی نگاش کردم. بین آرشا و پدرش نشسته بود و مشغول صحبت باهاشون بود. یه تی شرت جذب سفید رنگ با کت و شلوار مشکی پوشیده بود که بی اندازه جذابش کرده بود.

مژگان خانوم و شهرزاد و آرشیدا هم با هم حرف میزدن. فقط من بدبخت اون وسط تک و تنها سرم تو گوشیم بود. البته به ظاهر که مثلا یه کاری دارم انجام میدم. حالا تحمل اون جمع  با وجود آریا برام سخت شده بود.

بلند شدم و با عذرخواهی از جمع به سمت آشپزخونه رفتم.

سدره مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود. سینه مو صاف کردم تا متوجه م بشه.

-سدره خانوم کمک نمیخواین؟

برگشت سمتم و لبخندی زد: تو چرا اومدی اینجا عزیزم؟ میموندی پیش بقیه.

-نه دیگه حوصله م سر رفته بود گفتم بیام اینجا ببینم کاری چیزی ندارین.

سدره: خب پس حالا که خودت میخوای زحمت سالادو بکش.

سرمو تکون دادم و به سمت یخچال رفتم. گشتم و چندتا کاهو و گوجه و دلمه و پیاز با ظرفش برداشتم و نشستم پشت میز و مشغول خرد کردنشون شدم.

-سدره خانوم؟

سدره: جانم؟

-آرشیدا درمورد من به شما چی گفته؟

با ابروی بالا پریده نیم نگاهی بهم انداخت: مگه خانیم باید چیزی درمورد تو به من میگفت؟

لبخند محوی زدم: منظورم اینه که به شما چیزی راجع به اینکه من کیم و چرا اینجا اومدم، نگفته؟

منظورمو گرفت: آهان، ببینم تو مگه دخترعمه ی آقا سامان نیستی؟

کلافه نفسمو دادم بیرون. بیچاره فقط خود آقا سامان خبر نداره من باهاش چندتا نسبت خانوادگی دارم.

لبخند تصنعی زدم و سرمو تکون دادم.

سدره: هیچی به من گفت تو دخترعمه ی فرنگ رفته ی آقا سامانی و وقتی خواستی بیای ایران، تو راه فرودگاه تا خونه یه تصادف کوچیک میکنی. بعد تو بیمارستان اتفاقی آقا سامان تو رو میبینه و خلاصه با کلی زور و اصرار تو رو میاره اینجا و خودش میره اهواز.

نگاهی از سر دلسوزی بهم انداخت: بمیرم مادر، یعنی هیچ کس و کار و دوست و آشنایی به جز آقا سامان تو این شهر نداری؟

با یه لبخند خیلی مسخره نگاش کردم و سرمو به علامت نفی تکون دادم. عجب موزماریه این آرشیدا! چه داستانایی از خودش سرهم میکنه.

-کار اینا تموم شد سدره خانوم.

و ظرفو هل دادم وسط میز.

سدره: دستت درد نکنه دخترم.

بعد از اینکه توی چیدن میز به سدره خانوم کمک کردم، رفتم توی سالن و برای شام صداشون زدم تا بیان توی سالن پذیرایی.






نوع مطلب : رمان نبرد عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 09:14 ق.ظ
عالیهههههههههههههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر